يادگار نگار

نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1391ساعت 11:8 توسط نگار| |

می خواهم برگردم به روزهای کودکی


آن زمان ها که :


* پدر تنها قهرمان بود.


* عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد.


*بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود.


*بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند.


*تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.


*تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود.


* و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:54 توسط نگار| |

آنها که می مانند ...

همیشه یک روز رفته اند ...

تا که امروز مانده اند ...

شاید رفته اند تا سقف آرزوهایشان را بلند کنند ...

شاید برای ارزش لبخندی کوتاه ...

شاید برای آویختن پنجره ای زیبا ...

و شاید برای خوشبختی ...

خوشبختی مگر چیست ...؟

جز تک تک ثانیه های زیبا از زندگی که تو را ...

غرق لذت می کند ...؟

گاهی باید رفت ...

تا بتوان ماند
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 11:55 توسط نگار| |

الو

منزل خداست

این منم مزاحمی که آشناست

هزاردفعه این شماره را دلم گرفته

ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست

شماکه گفته اید پاسخ سلام واجب است

به ما که می رسد حساب بنده هایتان جداست؟

الـــــــو

دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست

چرا صدایتان نمی رسد...کمی بلندتر

صدای من چطور خوب و صاف و واضح و رساست

اگر اجازه می دهی برایت درد و دل کنم

شنیده ام که گریه بر تمام درد ها شفاست

دل مرا بخوان بسوی خود تا سبک شوم

پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست

الو...مرا ببخش باز هم مزاحمت شدم

دوباره

زنگ میزنم

دوباره

تا خدا خداست!!!!!!!!!!
نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 10:55 توسط نگار| |


شب های جنون من

شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب

پشت ستون سایه ها روی درخت شب

می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب

ای ماجرای شعر و شب های جنون من

آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب

می دانم آری نیستی اما نمی دانم

بیهوده می گردم به دنبالت چرا امشب

هرشب تو را بی جستجو می یافتم اما

نگذاشت بی خوابی به دست آرم تورا امشب

هرشب صدای پای تو می آمد از هر چیز

حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

ها! سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف !

ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

گشتم تمام کوچه ها را یک نفس هم نیست

شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

طاقت نمی یارم تو که می دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب
نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 13:10 توسط نگار| |

حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

نامه‌ام بايد کوتاه باشد
از نو برايت می‌نويسم

حال همه‌ی ما خوب است . . . اما تو باور نکن

نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 10:3 توسط نگار| |

به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن

چون کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد

و منتظر توست اشکهای تو را پاک می کند

و دستهایت را صمیمانه می فشارد

تو را دوست دارد

فقط به خاطر خودت

این را به یاد داشته باش

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 11:47 توسط نگار| |

تحمل کردن زیباست

اگر قرار باشد روزی به تو برسم

انتظار اسان است

اگر قرار باشد دوباره تو را ببینم 

زندگی شیرین است

اگر قرار باشد مزه ی دستان تو را بچشم

مشکلات حل می شود

اگر قرار باشد روزی به پای تو بمیرم

لطفا فوتم نکن؛می خواهم در سینه ی تو تمام شوم

اشک ها همه به لبخند تبدیل می شود

اگر قرار باشد تو را یک بار ببوسم

و لبخند ها دوباره به اشک 

فقط اگر ببینم خیال رفتن داری

زندگیم می سوزد اگر بفهمم روزی از من دل گیر شده ای

اما بدان دوستت دارم

از پشت این همه فاصله

از پشت این همه حرف

دوستت دارم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 11:52 توسط نگار| |

زندگي شطرنج دنيا و دل  است

قصه پر رنج صدها مشكل است

شاه دل كيش هوس ها مي شود

پاي اسب آرزوها در گل است

فيل بخت ما عجب كج ميرود

در سر ما بس خيال باطل است

مهره هاي عمر ما نيمه اش برفت

مهره هاي او تمامش كامل است

ما نسنجيده پي تحقير او....

غافل از اينكه حريفي قابل است...

نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 20:31 توسط نگار| |

 

يک نفر می پرسد...چرا شيشه شکست؟

مادر می گويد...شايد اين رفع بلاست.

يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل

يک کودک شيطان آمد.

شيشه ی پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ی مغرور شکست،

عابری خنده کنان می آمد...

تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل

تنگم می شد...اما امشب ديدم...

هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد...

از خودم می پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ی

پنجره هم کمتر است؟

دل من سخت شکست اما

هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد...

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 11:19 توسط نگار| |

به روز مرگ من

چون ناقوس عبوس را بشنوی
که جهانیان را ندا در دهد
که من از این جهان خوار گریخته‌ام
تا با خوارترین کرم‌ها درآمیزم،
آن‌گاه دیگر سوگوارم مباش .
نه، چون این ابیات را بخوانی
مبادا دست سراینده‌اش را به یاد آری،
چرا که چندان دوستت می‌دارم
که بهتر آن می‌دانم فراموشم کنی
تا آنکه غم‌گونانه در اندیشه‌ام باشی .
آری با تو می‌گویم
اگر آنگاه که من با خاک در آمیزم
بر این چکامه نگاهی افکندی
مباد نام این بیچاره را ورد زبان سازی .
زنهار که پس از مرگم، جهان فرزانگان
در ناله‌ات بنگرد و ما را هر دو به ریشخند گیرد

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 11:7 توسط نگار| |



حالمان بد نیست غم کم می خوریم               کم که نه! هر روز کم کم می خوریم

 

 آب می خواهم، سرابم می دهند                   عشق می ورزم عذابم می دهند

 

خنجری بر قلب بیمارم زدند                             بی گناهی بودم و دارم زدند

 

خود نمیدانم کجا رفتم به خواب                    از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟

 

 دشنه ای نامرد بر پشتم نشست                    از غم نامردمی پشتم شکست

 

 سنگ را بستند و سگ آزاد شد                    یک شبه بیداد آمد داد شد

 

 عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام                    تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

 

 عشق اگر اینست مرتد می شوم                    خوب اگر اینست من بد می شوم

 

بعد ازاین بابی کسی خو می کنم                     هر چه در دل داشتم رو می کنم

 

بت پرستم،بت پرستی کار ماست                   چشم مستی تحفه ی بازار ماست

 

 درد می بارد چو لب تر می کنم                     طالعم شوم است باور می کنم

 

 من که با دریا تلاطم کرده ام                         راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟

 

 قفل غم بر درب سلولم مزن!                        من خودم خوشباورم گولم مزن!

 

 من نمی گویم که خاموشم مکن                      من نمی گویم فراموشم مکن

 

 من نمی گویم که با من یار باش                    من نمی گویم مرا غم خوار باش

 

 من نمی گویم،دگر گفتن بس است                  گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

 

 روزگارت باد شیرین! شاد باش                   دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

 

 آه! در شهر شما یاری نبود                         قصه هایم را خریداری نبود!!!

 

 وای! رسم شهرتان بیداد بود                        شهرتان از خون ما آباد بود

 

 از درو دیوارتان خون می چکد                    خون من،فرهاد،مجنون می چکد

 

 خسته ام از قصه های شوم تان                     خسته از همدردی مسموم تان

 

 اینهمه خنجر دل کس خون نشد                     این همه لیلی،کسی مجنون نشد

 

 آسمان خالی شد از فریادتان                         بیستون در حسرت فرهادتان

 

 کوه کندن گر نباشد پیشه ام                           بویی از فرهاد دارد تیشه ام

 

 عشق از من دورو پایم لنگ بود                     قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

 

 گر نرفتم هر دو پایم خسته بود                      تیشه گر افتاد دستم بسته بود

 

 هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!                     فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

 

 هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه                     هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!

 

 هیچ کس اشکی برای ما نریخت                   هر که با ما بود از ما می گریخت

 

چند روزی هست حالم دیدنیست                     حال من از این و آن پرسیدنیست

 

 گاه بر روی زمین زل می زنم                       گاه بر حافظ تفاءل می زنم

 

 حافظ دیوانه فالم را گرفت                            یک غزل آمد که حالم را گرفت:

 ما زیاران چشم یاری داشتیم                 خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 15:17 توسط نگار| |


زندگي يك بازي دردآور است

زندگي يك اول بي آخر است

زندگي كرديم اما باختيم

كاخ خود را روي دريا ساختيم

لمس بايد كرد اين اندوه را

بر كمر بايد كشيد اين كوه را

زندگي را با همين غمها خوش است

با همين بيش و همين كم ها خوش است

باختيم و هيچ شاكي نيستيم

بر زمين خورديم و خاكي نيستيم

نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 10:44 توسط نگار| |


شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای

در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید ، با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنّای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه ،

ولی رفتی و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بال هایش غرق اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو

تمام هستی ام را از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو

هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آن که می دانم تو هزگز یاد من را

با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد !

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 12:43 توسط نگار| |

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم
تا دوست را به ياري نخوانيم،

براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند

طعم توفيق را مي چشاند

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن

و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است

در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند
ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است

" تنها" بودن ، بودني به نيمه است

و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم

دکتر علی شریعتی

 

نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت 16:22 توسط نگار| |

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی

و ازنهایت شب حرف می زنم

 

اگر به خانه من آمدی برای من

ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

 

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که درمن جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من

از فصل های خشک گذر می کردند

به دسته کلاغان

 

که عطر مزرعه های شبانه را

برای من به هدیه می آورند

 

به مادرم که در آیینه زندگی می کرد

و شکل پیری من بود

 

و به زمین، که شهوت تکرار من، درون ملتهبش را

از تخمه های سبز می انگاشت

سلامی دوباره خواهم داد

 

می آیم ، می آیم ، می آیم

 

با گیسویم :

ادامه بوهای زیر خاک

 

با چشم هایم :

تجربه های غلیظ تاریکی

 

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار

 

می آیم ، می آیم ، می آیم

 

و آستانه پر از عشق می شود

و من در آستانه به آنها که دوست می دارند

و دختری که هنوز آنجا

در آستانه پرعشق ایستاده ،

سلامی دوباره خواهم داد.

نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 16:8 توسط نگار| |

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

خداوندا

اگر روزی بشر گردی

ز حال ما خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه خلقت

از این بودن از این بدعت

خداوندا

نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا

چه دشوار است

چه زجری می کشد آنکس که انسان است

و  از احساس سرشار است

 

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 15:52 توسط نگار| |

سر گشته ام از این همه راهی که ندارم گاهی که تو را دارم و گاهی که ندارم
 
من مانده ام و لایق تیغی که نبودم من مانده ام و فرصت آهی که ندارم

دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است
صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است


محبت ره به دل دادن صفای سینه میخواهد به یاد یکدگر بودن دلی بی کینه 
میخواهد اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست وفا ان است که نامت را همیشه بر زبان دارم 
وفا آن است که نامت را نهانی زیر لب دارم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست
چه قانون عجیبی چه ارمغان نجیبی
و چه سرنوشت تلخ و غریبی
که هر بار ستاره های زندگی ات را با دستهای
خود راهی آسمان پر ستاره امید کنی
وخود در تنهایی وسکوت با چشمهایی خیس از غرور
پیوند ستاره ها را به نظاره بنشینی و
خموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی
وباز هم تو بمانی وتنهایی و دوری
و باز هم تو بمانی و یک عمر صبوری .......!
 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو
باشد که خستگی بشود شرمسار تو
در دفتر همیشه ی من ثبت می شود
این لحظه ها عزیزترین یادگار تو

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

 

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 11:38 توسط نگار| |

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد
 

رنج هست، مرگ هست، اندوه جدايي هست،
اما آرامش نيز هست، شادی هست، رقص هست،
خدا هست.
زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان است.
زندگی همچون رودی بزرگ كه به دريا می رود،
دامان خدا را می جويد .
خورشيد هنوز طلوع ميكند
فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آويخته است :
بهار مدام می خرامد و دامن سبزش را بر زمين مي كشد :
امواج دريا، آواز می خوانند،
بر ميخيزند و خود را در آغوش ساحل گم ميكنند.
گل ها باز می شوند و جلوه می كنند و می روند .
نيستی نيست .
هستی هست .
پايان نيست.
راه هست.
تولد هر كودك، نشان آن است كه :
خدا هنوز از انسان نااميد نشده است .( رابنيندرانات تاگور)

نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 14:14 توسط نگار| |

 

صبر كردن دردناك است و فراموش كردن دردناك تر. ولي از اين دردناك تر اين است كه نداني بايد صبر كني يا فراموش.....

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد



من نمی دانم ...

کدام نگاه...کدام حرف.... کدام جاده ..... کدام صدا..... کدام رفتار..... کدام نبودن .... کدام خواستن.... کدام بودن .... کدام واژه.... کدام نبودن..... کدام نخواستن.... کدام دوستت دارم.... کدام.... تو را از من گرفت....

ولی من می دانم دلم تا همیشه در وسط ترین نقطه زندگیت جا مانده است.....

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد


با اينکه مي دانم دوست داشتن گناه است دوستت دارم
با اينکه مي دانم پرستش کار کافر است مي پرستمت
با اينکه مي دانم آخر عشق رسوايي است عاشقت مي شوم
پس گناهکارم ، کافرم ، رسوايم ولي همچنان دوستت دارم

 

نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 13:30 توسط نگار| |

بی تو، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانة جانم ، گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید :
یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه، محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ
همه دلداده به آواز شباهنگ
یادم آید ، تو به من گفتی : از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن ،
آب ، آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،
باش فردا ، که دلت با دگران است !

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم : حذر از عشق !؟ - ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم
نتوانم

روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم ...

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم !
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت ...
اشک در چشم تو لرزید ،
ماه بر عشق تو خندید !

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !

 

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 13:15 توسط نگار| |

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

بیا ای خسته خاطر ، ای دوست

ای مانند من دلکنده و غمگین......

من اینجا بس دلم تنگ است

هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم، قدم در راه بی برگشت

بگذاریم ، ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 1:5 توسط نگار| |

 

روزمرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید           

همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد

مزد غـسـال مرا  سیــــر  شــــرابــــــش بدهید

مست مست از همه جا  حـــال خرابش بدهید
 

بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید  واعــــــظ

پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ
 

جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد

شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید
 

روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد

اندرون دل مــن یک قـلم تـاک زنـیـــــــد
 

روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت

آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت"ء

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 16:8 توسط نگار| |

رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد بی اميد
در وادی گناه و جنونم كشانده بود
رفتم، كه داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشك های ديده ز لب شستشو دهم
رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود
رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم مگو، مگو، كه چرا رفت، ننگ بود
عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت، چو نور صبح
بيرون فتاده بود به يكباره راز ما
رفتم كه گم شوم چو يكی قطره اشك گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم، كه در سياهی يك گور بی نشان
فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گريان گريختم
از خنده های وحشی توفان گريختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گريختم
ای سينه در حرارت سوزان خود بسوز
ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير
می خواستم كه شعله شوم سركشی كنم
مرغی شدم به كنج قفس بسته و اسير
روحی مشوشم كه شبی بی خبر ز خويش
در دامن سكوت به تلخی گريستم
نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها
ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 16:55 توسط نگار| |

باز من ماندم و خلوتی سرد
خاطراتی ز بگذشته ای دور
ياد عشقی كه با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل گور
روی ويرانه های اميدم
دست افسونگری شمعی افروخت
مرده ئی چشم پرآتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت
ناله كردم كه ای وای، اين اوست
در دلم از نگاهش، هراسی
خنده ای بر لبانش گذر كرد
كای هوسران، مرا می شناسی
قلبم از فرط اندوه لرزيد
وای بر من، كه ديوانه بودم
وای بر من، كه من كشتم او را
وه كه با او چه بيگانه بودم
او به من دل سپرد و بجز رنج
كی شد از عشق من حاصل او
با غروری كه چشم مرا بست
پا نهادم بروی دل او
من به او رنج و اندوه دادم
من به خاك سياهش نشاندم
وای بر من، خدايا، خدايا
من به آغوش گورش كشاندم
در سكوت لبم ناله پيچيد
شعله شمع مستانه لرزيد
چشم من از دل تيرگی ها
قطره اشكی در آن چشم ها ديد
همچو طفلی پشيمان دويدم
تا كه درپايش افتم به خواری
تا بگويم كه ديوانه بودم
مي توانی به من رحمت آری
دامنم شمع را سرنگون كرد
چشم ها در سياهی فرو رفت
ناله كردم مرو، صبر كن، صبر
ليكن او رفت، بی گفتگو رفت
وای بر من، كه ديوانه بودم
من به خاك سياهش نشاندم
وای بر من، كه من كشتم او را
من به آغوش گورش كشاندم

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 14:35 توسط نگار| |

آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم

همه ذرات جسم خاکی من
از تو، ای شعر گرم، در سوزند
آسمانهای صاف را مانند
که لبالب ز بادهء روزند

با هزاران جوانه می خواند
بوتهء نسترن سرود ترا

هر نسیمی که می وزد در باغ
می رساند به او درود ترا

من ترا در تو جستجو کردم
نه در آن خوابهای رویایی
در دو دست تو سخت کاویدم
پر شدم، پر شدم، ز زیبائی

پر شدم از ترانه های سیاه
پر شدم از ترانه های سپید
از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه های امید

حیف از آن روزها که من با خشم
به تو چون دشمنی نظر کردم
پوچ پنداشتم فریب ترا
ز تو ماندم، ترا هدر کردم

غافل از آن که تو بجائی و من
همچو آبی روان که در گذرم

گمشده در غبار شوم زوال
ره تاریک مرگ می سپرم

آه، ای زندگی من آینه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ من بنگرد در من
روی آئینه ام سیاه شود

عاشقم، عاشق ستارهء صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام تست بر آن

می مکم با وجود تشنهء خویش
خون سوزان لحظه های ترا
آنچنان از تو کام می گیرم
تا بخشم آورم خدای ترا!

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 14:20 توسط نگار| |

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبارآلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ی زامروزها، دیروزها

 

دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

 

می خزند آرام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

 

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل بروی گور غمناکم نهند

 

بعد من ناگه به یکسو می روند

پرده های تیرهء دنیای من

چشمهای ناشناسی می خزند

روی کاغذها و دفترهای من

 

در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من، با یاد من بیگانه ای

در بر آئینه می ماند بجای

تارموئی، نقش دستی، شانه ای

 

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پیدا می شود

 

می شتابند از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند بچشم راهها

 

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک!

بی تو، دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

 

بعدها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 15:12 توسط نگار| |

به زمين مي زني و مي شكني

عاقبت شيشه اميدي را

سخت مغروري و ميسازي سرد

 در دلي آتش جاويدي را

ديدمت واي چه ديداري واي

اين چه ديدار دلازاري بود

بي گمان برده اي از ياد آن عهد

كه مرا با تو سروكاري بود

ديدمت واي چه ديداري واي

نه نگاهي نه لب پر نوشي

نه شرار نفس پر هوسي

نه فشار بدن و آغوشي

اين چه عشقي است كه در دل دارم

من از اين عشق چه حاصل دارم

مي گريزي و زمن و در طلبت

باز هم كوشش باطل دارم

باز لبهاي عطش كرده من

لب سوزان تو را مي جويد

ميتپد قلبم وبا هر تپشي

قصه عشق تو را مي گويد

بخت اگر از تو جدايم كرده

مي گشايم گره از بخت چه باك

ترسم اين عشق سرانجام مرا

بكشد تا به سراپرده خاك

خلوت خالي و خاموش مرا

تو پر از خاطره كردي اي مرد

 

 

نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 17:24 توسط نگار| |

Design By : Mihantheme